تقديم به ف جونم که خيلی دلم واسش تنگ شده...
یا حضرت عشق
مگه میشه دیگه عاشق نباشم؟
مگه میشه باشی و منم گدای سر راهت نباشم؟
مگه می شه بری و توی سکوت بدرقه، دوباره مرثیه خون خاطراتت نباشم؟
مگه میشه دیگه عاشق نباشم؟
مگه میشه دوباره آتیش به جونم بزنی، ولی من بازم غلامت نباشم؟
مگه میشه با چشات قلبمو دیوونه کنی، ولی من توی نگات پر نکشم؟
مگه میشه دیگه عاشق نباشم؟
مگه میشه واسه دوست داشتن تو، همه داغ حسرتو به روی شونم نکشم؟
مگه میشه بگی دوستم نداری، ولی من عاشق این زخم زبون ظالمانت نباشم؟
مگه میشه دیگه عاشق نباشم؟
مگه میشه بری تنهام بذاری، ولی من حتی واسه یه لحظه رفتن تو نگات ، دیگه منت نکشم؟
مگه میشه بگی یاد من نباش ، ولی من روی سیاه لحظه ها عکس اون سجده زدن به خاک پاک زیر پاتو نکشم؟
میخوام اینجا، توی این شهر غریب آدما، تورو اون ذات خدا، قسمت بدم به یاد این روزای بی وفا
واسه حفظ آبروی عاشقا می خوام این نیازمو، پیش چشمای تو زاری بکنم
می خوام این عشقمو باز واست تداعی بکنم، ف جونم: میخوام این محبتو ازت گدایی بکنم.
|
+| نوشته شده توسط
سعید در شنبه یازدهم آذر 1385
|