یک دنیا دلگیرم
به اندازه ی هفت آسمان اشک در چشمانم جمع شده است
ولی نمی توانم بگریم
چون که میگن گریه واسه ی مرد معنی نداره
اونی که از همه بیشتر دوستش دارم نمی خواهد که گل خنده بر روی لبانم شکوفا شود
تصور می کردم که با عشق پاکم دیگر غمی در این دنیا ندارم
ولی آن عشق پاکم هم به من نه گفت
کاش می دانستم دلیل ان کیست و چیست!
ولی چه سود
این زندگی را اگر دوست داشتم در هنگام تولد غریبانه نمی گریستم
زندگی بدون عشقم برایم زجرآور است
پس از خدا می خواهم که مرا آسوده سازد
خدایا از تو دیگر هیچ نمی خواهم
فقط می خواهم دیگر در این دنیای بیرحم نباشم
|
+| نوشته شده توسط
سعید در چهارشنبه هشتم آذر 1385
|