تو میتونی دوستی مرا نپذیری. میتوانی مرا از خود برانی.میتوانی رو از من برگردانی و مرا برای همیشه از دیدار خودت محروم سازی.
من هم میتوانم تو را نبینم .میتوانم چشمانم را از سر راهت بر گردانم و به سوی تو خیره نشوم.میتوانم زبانم را وادارم که نام تو را بر زبان جاری نسازد.میتوانم گوشم را از شنیدن آهنگ صدایت بی نصیب کنم
اما قلبم....او دیگر در اختیار من نیست او به خواسته ی خود خو گرفته.او تا زنده هست به یادت خواهد تپید...باور کن...
|
+| نوشته شده توسط
سعید در چهارشنبه دهم آبان 1385
|