باور نمی کنم که چشمانم دیگر چشمانت را نمی بیند ...
باور نمی کنم که آن عشق همیشه گرم ٬ زیر خروارها بی اهمیتی سرد و نمور مانده باشد
ف جونم :
چطور باور کنم نبودنت را ٬ ندیدنت را و نداشتن عشقی پاک را ...
همه اشک و التماسم دوباره دیدن روی توست ف جانم
مثل گذشته ها نشستن با تو ٬ و گفتگو کردن با توست
ولی حیف که ... 


|
+| نوشته شده توسط
سعید در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385
|